![]() |
![]() |
|
| وبلاگ یک شاعر جوان |
|
سلام
داشتم دنباله شعر مادر میگشتم یهو پست تولد وبلاگو دیدیم به پست اول نگاه کردم دیدیم 10 اردیبهشت 1389 وبلاگ گلم تولدت مبارک خیلی ها رفته بودن و خیلی ها هم رفتن ولی تو بودی مرسی از بودنت ، مرسی از تم سیاهت دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 22:13 توسط طاهر ابرقویی |
|
|
می خواهی گرمت کنم
حرارتت را به خورشید برسانم ضربان قلبت تند شود و دستانم میلغزد بر پیکرت سرد ِ سرد آرام و شمرده گرم که می شوم ، آتش می گیری طپش هایم که زیاد می شود دیگر خودت نیستی نه تازه خودت می شوی درهم می شکنی حصارت را نگاه کن قبل از تو حصار که هیچ خانه ام را ویران کرده ام دور تر بله ، آنجا دیدی پلهای پشت سرم را؟ نباید هم ببینی خرابشان کردم تورا می خواهم برای همیشه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 15:15 توسط طاهر ابرقویی |
|
|
مرد بودن به لفظ نیست
به کلفتی صدا و غرش نیست آهااااااااای تویی که مرد می خواهی آنهایی که جدی و خشکند و کودکانه سخن نمی گویند کجایند؟ دادگاه منجلاب م . . . شاید . . . مردی به درد است مثل موی سپید مردی به وسعت صدا نیست ، به وسعت دل است گرچه صدایم هم بدجوری مردانه است و پر زخم قلبم را که دیده ای مثل مشت دست چپم کوچک است ولی مگر هارد 2 ترابایت چقدر است؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 11:51 توسط طاهر ابرقویی |
|
|
این قدر تنها شده ام که دیگر تو هم نیستی
تمام آنچه را داشتم برایت دادم همه اش را برای تو
عشق خواستم ، عشق خواستم و عشق خواستم معامله نکرده ام که اکنون چیزی از کف داده باشم مبادله کردم دردهایت را با شادیهایم یاس و ناامیدی هایت را با امیدهایم مبارکت باشد زندگی بدون من
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 21:57 توسط طاهر ابرقویی |
|
|
آید بهار و سراسر سر می زند صدا
ای عشق بی نهایتم ، ای عمر من بیا پاییز پر خزان و پریشان پرواز کرد و رفت ای نامه ای به حقیقت ، درمان درد ما رخ داده ای به تبسم ، دلداده ات شدم شاید خدا شده عاشق در عرش کبریا باری رها کن از کرم این ناز بنده را تا چشم ما روشن شود ، ارواحنا فدا شب بو شبت روشن شده از ناز یار ناز پایان گرفت سال تو بر سفره خدا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 1:37 توسط طاهر ابرقویی |
|
|
می گفتن راه رفتنی رو باید رفت
من هم دارم میرم ، وبلاگ آپ میشه ولی من دیگه ایران نیستم . یه چند ماهی واسه کار میرم عراق. راستی تولدم مبارک |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 19:10 توسط طاهر ابرقویی |
|
|
دیگر گیج شده ام
می آیی که بروی یا می روی که بیایی؟ چه کنم با این سینوس بی سرانجام؟ با طپش قلبم اوج می گیرد و با سردی تو فرود می آید کی پاره خطی در امتداد خورشد خواهد شد فقط خدا می داند می آید یا . . . |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 19:35 توسط طاهر ابرقویی |
|
|
درگیر ِ بی قراریم ، درگیر فکر تو
آماده ی نوازش ِ لبهای بکر تو آغاز یک ضیافت پر شور و ماندنی پایان بی تو بودن و شبهای ذکر تو |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم دی 1391ساعت 21:47 توسط طاهر ابرقویی |
|
|
آخرین لحظه ی بودن با تو
نفسی ، قطره اشکی ، بغضی بی قرارم که چرا تنهایم بوی تردید ، خیانت ، گرزی می خورد بر سر احساساتم تشنه ی جرعه ای احساساتم تک درختی شده ام بین کویر خسته و بی نفسم همچو اسیر به امید نفس گَرد ٍ گلی که شود بهر دلم تا تو پلی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 13:17 توسط طاهر ابرقویی |
|
|
امشب نگاه می کند از آسمان خدا
ای بی کرانه ی غم و اندوه ،کربلا آخر چگونه می شود براین زمین نشست خون خدا روان شده در خندق بلا چشمان خود ببندی و آرام بشنوی فریاد کودکی رسد زین دشت تا سما هر جا دوان دوان رود و بابا صدا کند این کودک سه ساله ی ارباب سر جدا چشمان خیره اش به سر نیزه می رسد یک دم صدا می زندش بابا ، بیا بیا آخر شبی درون خرابه بابا به او رسید ای گوش های بریده ، ای شام الوداع |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آذر 1391ساعت 13:10 توسط طاهر ابرقویی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|